بازدیدکنندگان : 44269

بایگانی


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391
ابریشمی اما سرسخت

ابریشمی اما سرسخت 

 

  

 

ابریشم را به لطافت و  نرمی می شناسیم اما بشنوید از ابریشمی سرسخت. اسفند سال پیش ۲۱ نهال را به فرزند خواندگی کاشتیم با کمک شما و هزار امید و آرزو اما چه حیف که میهمانان نوروز زیاد مهربان نبودند با فرزندان نوپایمان. هرچند زود به دادشان رسیدیم اما رد لاستیک ها نشان از عمق فاجعه داشت . ما 4 تا از نهالهایمان را از دست داده بودیم. چند روز پیش که برای سرکشی رفته بودم پارک جنگلی در کمال ناباوری دیدم یکی از آن چهار تا جان دوباره گرفته و بی اعتنا به نامهربانی ها سرسختانه برای ادامه زندگی تلاش می کند. نهال گل ابریشم . امیدوارم این ابریشم سرسخت تاب بیاورد و البته رسیدگی همه شما عزیزان را می طلبد. فرزندخوانده هایتان را تنها نگذارید. 


شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391
بودن یا نبودن(to be or not to be)

بودن یا نبودن   

   

از روزی که تصمیم گرفتم ورود کیسه پلاستیکی را به زندگیم ممنوع کنم( یا بهتر است بگویم به کمترین حد ممکن برسانم) این دیالوگ همچنان تکرار می شود:" من پلاستیک نمی خوام ممنون" و در جواب: " چرااااااا؟" و وقتی علت را می گویم این سوال به ذهن همه می رسد:"آیا موثر است؟ " یا " آیا یکنفر می تواند تاثیرگذار باشد؟" حالا این سوال را از شما می پرسم: آیا این وبلاگ نقشی در زندگی شما داشته؟ آیا شمار را وادار به حرکت خلاف جهت مصرفگرایی کرده؟ آیا شده به فروشنده بگویید : " پلاستیک نه!!! خودم کیسه دارم؟ " یا از پاکت های قبلی استفاده کرده باشید؟   

  

گاهی که با دوستانم به فروشگاه یا سوپرمارکتی می روم و آنها از گرفتن پلاستیک خودداری می کنند یا فروشندگانی را می بینیم که خودشان میدانند من از پلاستیک هیچ دل خوشی ندارم ته دلم خوشحال می شوم و با خود می گویم پس بی تاثیر هم نبوده . اما ایکاش سیر هر کیسه پلاستیکی را که وارد زندگیمان می شد تا آخر بررسی می کردیم و می دانستیم آخرش سر از کجا در خواهد آورد.  به نظر شما این بینش را چطور باید به اطرافیانمان منتقل کنیم؟ آیا چند بار باید به هر مغازه دار و بقالی و .... بگوییم چرا پلاستیک نه؟ و او باور کند واقعا پلاستیک نه. 

  

To be or not to be

Since I have decided to ban plastic bags (as much as I can) into my life this dialog has been repeated:

No thanks I don't want plastic bag and the reaction: why????????? And when I tell them the reason they always say: Does it make any differences? One person can be affective? Now I ask you, do you think this weblog has changed your way of life into green? Have you ever avoided getting plastic bags? Or reused them?

Sometimes that I go shopping with friends I see them avoid getting plastic bags or salespersons who know I don't like plastic and I ask myself: It makes difference! I wish we could trace any plastic bags that come into our house to the end. What is your idea? How we can prove to people which plastic is a real danger to the earth?


سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391
خاطره ای معلم( memory of teacher)

خاطره ای از معلم  

  

اولین روزهای مدرسه بود و من هنوز به این به اصطلاح خانه دوم خو نگرفته بودم . آن زمان مهدکودک و آمادگی هم باب نبود. دختر ۶ ساله خجالتی ای که به خاطر نیمه دوم بودنش شناسنامه اش را بزرگ کرده بودند تا زودتر به مدرسه برود!!! آن روزها نیمکت ها سه نفری بودند حالا را نمی دانم . رسیدم به نیمکتی که با دو تا دیگر از همکلاسی هایم روی آن می نشستیم یلدا یک طرف نشسته بود و مریم آنطرف دیگر و من نمی توانستم رد شوم و وسط بنشینم ، حتی خجالت می کشیدم از آنها بخواهم که کمی آنطرفتر بروند تا من هم خودم را جا کنم روی آن نیمکت چوبی کهنه کلاس اول مدرسه سید قطب. نمی دانم چقدر آنجا منتظر ماندم برای من که انگار زمان ایستاده بود . از آنجایی که صبحانه هم نمی خوردم و یواشکی شیر گرمی را که مادر برایم آماده می کرد  توی ظرفشویی یا گلدانی یا هرجا که او نبیند خالی می کردم تا فکر کند همه اش را تمام کرده ام و تخم مرغ آب پز را هم لابلای نان قایم می کردم  ، حسابی ضعف کرده بودم . وقتی خانم منصف معلم کلاس اول وارد کلاس شد انگار دنیا را به من داده بودند. او با مهربانی از آن دو خواست تا مرا هم کنارشان جا دهند اما ایکاش معلم کمی زودتر می آمد !!!  

از بس صبحانه نخورده ایستاده بودم  ، گلاب به روتون...................... 

 

سال ها از آن روز می گذرد و من چند وقت پیش برای مدت کوتاهی معلم بچه های 4و5  ساله آموزشگاه زبان شدم. می خواستم تجربه اش کنم و چه تجربه عجیب و به یاد ماندنی ای بود . بچه ها آنقدر یکرنگ و رکند که گاهی می ترسی از این رک گویی ذاتی: 

- تیچر ؟ چه کفشت زشته!  

- تیچر ! مگه کوری که عینک می زنی؟ 

تیچر...................................... 

و من فهمیدم که معلم های ما چه کشیده اند تا ما توانستیم یک خط بنویسیم . 

پ.ن: عکس بالا روز معلم سال 69 است که من کلاس چهارم بودم و برای خانم رحمان زاده گل می بردم. عکاس مادرم است.  

In my first grade at school I was such a shy little girl. At that time we had to share our benches with two other classmates, imagine I was that shy that I couldn't ask them to move and let me sit! And the worst thing about standing there for a while which was too much for me was not having breakfast, I should confess that I used to pour my glass of milk in the sink and hide my eggs under bread pretending  to my mom: I finished! I was standing and standing there until my teacher came to the class; she was my angel and asked them to let me sit beside them. I wished she would show up sooner, because of not having breakfast and standing for a long time I couldn't help vomiting!

Years have been gone from that time until I became an English teacher for 4&5 years children in an English institute for a short period of time and it was such an amazing experiment. Children are so honest and frank that scares you sometimes:

 Teacher, your shoes are ugly

Teacher, are you blind to wear glasses 

Teacher

Now I can understand that teaching is so hard and our teachers had a huge challenge.

Ps: The photo belongs to my school days, I was on grad 4 and it was teacher's day. Photo by my mom


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>


یادداشتهای قبلی

 

رها
روح اله بلوچی
کاپوچینو با طعم پاییز
لاتیدان
مسعود منصوری
کافه کافکا
احمد کارگران
وبلاگ محمد جعفر مصفا
Free Hugs
محمدرضا مسندانی
سایت رسمی اهدای عضو در ایران
محک
برنامه جهانی غذا ( WFP)
منا پوردریایی
یونسکو
عبدالحسین رضوانی
کلاس زبان آنلاین
سیاورشن
حسن بردال
مرجع حیات وحش ایران
پایگاه خبری محیط زیست ایران